لاف زن

لغت نامه دهخدا

لاف زن. [ زَ] ( نف مرکب ) خودستا. خودنما. صلف. متصلف تأه. جعظری. تیاه. تیهان. صلاّف، جعظار؛ کوتاه درشت لاف زن. جعظارة؛ کوتاه سطبر لاف زن کم عقل. تیار؛ مرد متکبر شوریده عقل لاف زن. ( منتهی الارب ).

فرهنگ عمید

۱. آن که لاف بزند.
۲. خودستا.

فرهنگ فارسی

۱- خودستا متکبر: هر خرامند. بکبر لاف زن خویشتن ستای. ۲- مدعی باطل.

جمله سازی با لاف زن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بنانش را گهر شبچراغ چون خوانم؟ که هست مشعله روز لاف زن ز ضیاش

💡 فراقت ز خون‌ریز من در نماند سر کویت از لاف زن در نماند

💡 اگر سروری لاف چندین مزن که از لاف زن به یکی پیرزن

💡 مشعله شبروان مشغله لاف زن منطقه لشگری بدرقه کاروان

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز