فضیح

لغت نامه دهخدا

فضیح. [ ف َ ] ( ع اِ ) خوی. ( منتهی الارب ). عرق. ( اقرب الموارد ).
فضیح. [ ف َ ] ( ع ص )رسوا. ( منتهی الارب ). || هو فضیح بالجمال؛یعنی او بدسیاست است شتران را. ( منتهی الارب ). || ( اِ ) شرابی که از غوره خرما گیرند آنگاه که خرما آغاز سرخ شدن کرده باشد. ( یادداشت بخط مؤلف ).مصحف «فضیخ » است به خاء منقوط. رجوع به فضیخ شود.

فرهنگ عمید

رسوا.

فرهنگ فارسی

رسوا. یا شرابی که از غوره خرما گیرند آن گاه که خرما آغاز سرخ شدن کرده باشد.

جمله سازی با فضیح

💡 فردا فضیح باشی در موقف حساب گر علتی بگویی و عذری بگستری