فرمان بری

لغت نامه دهخدا

فرمان بری. [ ف َ مام ْ ب َ ] ( حامص مرکب ) فرمان برداری. اطاعت. ( ناظم الاطباء ):
که نپسندد او را به پیغمبری
سر اندرنیارد به فرمان بری.فردوسی.نبینم همی در سرش کهتری
نیابد کس او را به فرمان بری.فردوسی.گه رزم چون بزم پیش آوری
به فرمان بری ماند آن داوری.فردوسی.واجب است بر من فرمان بری. ( تاریخ بیهقی ).
کنون گر نگیری ره کهتری
نیایی بر شه به فرمان بری.اسدی.چاکران تو همه فرماندهان عالم اند
ای همه فرماندهان پیش تو در فرمان بری.سوزنی.سپه چون پاسخ بانو شنیدند
به از فرمان بری کاری ندیدند.نظامی.من آن توسنم کز ریاضتگری
رسیدم ز تندی به فرمان بری.نظامی.وگر زلفم سر از فرمان بری تافت
هم از سر تافتن تأدیب آن یافت.نظامی.رجوع به فرمان شود.

فرهنگ عمید

= فرمان برداری

فرهنگ فارسی

اطاعت فرمانبرداری.

فرهنگستان زبان و ادب

{obedience} [روان شناسی] پیروی و اطاعت به ویژه وقتی در پاسخ به فرمان مستقیم صورت گیرد

جمله سازی با فرمان بری

💡 علی را گوی تا فرمان بری را ببخشد در نماز انگشتری را

💡 اگر فرمان بری او را چو سلمان شوی اندر حقیقت چون سلیمان

💡 اگر فرمان بری جانت بکارست وگرنه جای تو زندان ودارست

💡 گر او را تو فرمان بری ننگ نیست ترا با سپهدار او جنگ نیست

💡 اگر در بندگی فرمان بری تو برفعت از همه کل بگذری تو

💡 پیام آنچه گفتن ز بر تا فرود چو فرمان بری باد بر تو درورد