لغت نامه دهخدا
غمند. [ غ َ م َ ] ( ص مرکب ) ( مخفف غم مند ). غمناک. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ج 2 ص 179 الف ). اصل این ترکیب غم مند بوده برای تخفیف یک میم را انداخته اند. ( از فرهنگ شعوری ).
غمند. [ غ َ م َ ] ( ص مرکب ) ( مخفف غم مند ). غمناک. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ج 2 ص 179 الف ). اصل این ترکیب غم مند بوده برای تخفیف یک میم را انداخته اند. ( از فرهنگ شعوری ).
= غمنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عالمی در غمند و ماتم، از آنک عمل و علم و فضل، گشت یتیم
💡 که یکسر ز بهر طغان در غمند شب و روز با دیده پرنمند
💡 ظالم و مظلوم سر مست غمند عاقل و دیوانه همدست همند
💡 افسون غمند باده و مستی بر لشکر غم گمار، افسون را
💡 بینوایانند اما گنجداران غمند تیره روزانند اما آفتاب عالمند
💡 مردم از گریه ی من غرقه دریای غمند تا عنان نظر از دست مصالح دادم