لغت نامه دهخدا
راه بین. ( نف مرکب ) که راه بیند. || رهشناس و مجرب که راه بازشناسد:
بپرسید از زال زر موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردی.فردوسی.گرمرد راهبین شده ای عیب کس مکن
از زاغ، چشم بین و ز طاووس پرنگر.سعدی.
راه بین. ( نف مرکب ) که راه بیند. || رهشناس و مجرب که راه بازشناسد:
بپرسید از زال زر موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردی.فردوسی.گرمرد راهبین شده ای عیب کس مکن
از زاغ، چشم بین و ز طاووس پرنگر.سعدی.
که راه بیند. یا رهشناس و مجرب که راه باز شناسد.
( اسم ) جمع راهب در حالت نصبی و جری ( در فارسی مراعات این قاعده نکنند ).
💡 از آن راه بین گشتم که هر جا رخ آوردم دلم را دلیل ره، مرا راهبر بود او
💡 ترا او پیشوا و راه بین است درون جانت او عین الیقین است
💡 مرد سالک راه بین اندر زمان چون بدیده راز او را بر عیان
💡 اگر تو در طلب هستی یقین شو در این ظلمت یقین کل راه بین شو
💡 بدایات یقین علم الیقین دان وسط عین الیقین ای راه بین دان