لغت نامه دهخدا
زاغ شب. [ غ ِ ش َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از شب تیره:
چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا
برآمدصبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی.ناصرخسرو.و رجوع به زاغ، پر زاغ و زاغ رنگ شود.
زاغ شب. [ غ ِ ش َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از شب تیره:
چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا
برآمدصبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی.ناصرخسرو.و رجوع به زاغ، پر زاغ و زاغ رنگ شود.
کنایه از شب تیره
💡 ننهفته است زلف رخت را که زاغ شب آورده جای بیضه به زیر پر آفتاب
💡 ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشید عیان شد چون به محفل جام جمشید
💡 چو طاووس خورشید پر برکشید ز آفاق شد زاغ شب ناپدید
💡 شاه باز سپید روزی از آنک شویی از زاغ شب سیاهی قار
💡 اگر به زاغ شب افتد ز رای او پرتو چو آفتاب برآید ز بیضه زرین بال
💡 نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا پرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا