راغی

لغت نامه دهخدا

راغی. ( ص نسبی ) منسوب به راغ:
صلصل باغی بباغ اندر همیگرید بدرد
بلبل راغی به راغ اندر همی نالد بزار.منوچهری.
راغی. ( ع ص ) بانگ کننده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || پرنده ای است خاکی رنگ و سخت بلندآوازه، که کثیرالنسل نیز میباشد. || مرد پرگو. ( از متن اللغة ). || ( اِ ) کس. یقال: ما بالدّار ثاغ و لا راغ؛ یعنی نیست در خانه کسی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

بانگ کننده. یا پرنده ای است خاکی رنگ و سخت بلند آواز که کثیر النسل نیر میباشد.

جمله سازی با راغی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چراغ چه راغی و سرو چه باغی که دل را امانی و جانرا امانی

💡 کجا شهری و جایی نامدارست کجا باغی و راغی پر نگارست

💡 بهر راغی روان ماهی قدح نوش هلال ابروی و پروین گوشواره

💡 ز هر باغی و هر راغی و رودی به گوش آمد دِگَرگونهْ سُرودی.

💡 داغم از آن گل‌ست فغانی درین چمن کی دل کشد به لاله و راغی دگر مرا‌؟

💡 زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید

قلقلک یعنی چه؟
قلقلک یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز