خوش الحان

لغت نامه دهخدا

خوش الحان. [ خوَش ْ / خُش ْ اَ ] ( ص مرکب ) خوش آواز. خوش صوت. خوش نغمه:
صبوحی زناشویی جام و می را
صراحی خطیبی خوش الحان نماید.خاقانی.ای دریغا مرغ خوش الحان من
راح روح و روضه و ریحان من.مولوی.چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم بگلشن رضوان که مرغ آن چمنم.حافظ.گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من
چون شکرلهجه خوشخوان خوش الحان میگفت.حافظ.- بلبل خوش الحان؛ بلبل خوش نغمه. هزاردستان خوب آواز: بلبل خوش الحان و دیگر مرغان بر آن بهزار دستان از نشاط نعره زنان. ( ترجمه محاسن اصفهان ).
رونق عهد شبابست دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را.حافظ.ز بلبلان خوش الحان در این چمن صائب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش.صائب.

فرهنگ عمید

خوش آواز.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه صوت مطبوع و دلپسند دارد خوش آوازی.

جمله سازی با خوش الحان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بشنو زمزمه مرغ خوش الحان و مگو که چرا شاهد گل چاک گریبان دارد

💡 ناله ی عاشق نمی آید به گوش از چمن مرغ خوش الحان رفت، حیف

💡 زاغیم شده به عندلیبی مشهور ما دیگر و مرغان خوش الحان دگرند

💡 بیدار می کند دل در خواب رفته را فریاد بلبلان خوش الحان صبحگاه

💡 جان خواجو را که مرغ بوستان کبریاست شکر شکر تو طوطی خوش الحان ساخته

💡 جامی از لطف ترنم به غزلهای کمال عندلیبیست خوش الحان به چمن های خجند