دلگیری

لغت نامه دهخدا

دلگیری. [ دِ ] ( حامص مرکب ) صفت دلگیر. دلگیر بودن.کراهت و نفرت. ( ناظم الاطباء ). || حزن و اندوه. ( ناظم الاطباء ). غم و غصه. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). || غضب و خشم. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

۱. دل تنگی.
۲. آزردگی، رنجیدگی.

فرهنگ فارسی

۱ - دلتنگی غمگینی اندوهناکی. ۲ - رنجیدگی آزردگی خاطر.

جمله سازی با دلگیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ما ز دلگیری چه می‌کردیم در دیر وجود گر عدم را ره نمی‌دادند در بنیان ما؟

💡 پیوسته خورد دل خون از بی‌غمی جان‌ها از خنده سوفارست دلگیری پیکان‌ها

💡 نیست دلگیری ز کوه بیستون فرهاد را عشق چون مشاطه گردد سنگ خارا هم خوش است

💡 سده دلگیری آرد، دوستان را ناگهان می‌کنی در کار دل‌ها چند حرف خام را؟

💡 چنان خوشوقتم از سیر گل صبح شفق گونش که شام غربت من، تیر دلگیری نمی‌داند

💡 یک دل آشفته عالم را پریشان می کند آخر از دلگیری ما عالمی دلگیر شد