لغت نامه دهخدا
داددهی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) عمل دادده. عدل. عدالت. داد دادن.
داددهی. [ دِ ] ( حامص مرکب ) عمل دادده. عدل. عدالت. داد دادن.
عمل داده عدل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آخرت شرم نیاید که همه عمر مرا وعدهٔ داد دهی و همه بیداد کنی
💡 تو شهریار داد دهی او وزیر شه رحمت بر این وزیر و بر این شهریار باد
💡 تو داد دهی به روز محشر زین یک رمه گاو بیفسارم
💡 پس از انوشیروان، خسروپرویز به پادشاهی رسید. وی ولایت یزد را به دو دختر خود به نامهای ایران دخت و توران دخت بخشید و دستور داد دهی بسازند و آن را «توران پشت» نام نهاد.
💡 ای داد ده ملک ستانی که ندیدند در دهر چو تو داد دهی ملک ستانی