فرهنگ عمید
۱. بیابانی، صحرانشین، ساکن صحرا.
۲. پرورش یافته در صحرا: گل صحرایی، موش صحرایی.
۳. کار یا عملی که در صحرا انجام شود.
۱. بیابانی، صحرانشین، ساکن صحرا.
۲. پرورش یافته در صحرا: گل صحرایی، موش صحرایی.
۳. کار یا عملی که در صحرا انجام شود.
( صفت ) منسوب به صحرائ ۱ - بیابانی بری. ۲ - گیاهی که در صحرا روید بری مقابل بستانی.
💡 از نگاهی که به دنبال کند مشک شود خون به هر دل که کند آهوی صحرایی تو
💡 دماغ ناله مجنون صحرایی کجا دارد؟ جرس را مهر بر لب می نهد محمل نشین من
💡 عبارت کوته و دل تنگ و خاصان ملک زیبا چه داند مرد صحرایی طریق کارسازی را
💡 هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن
💡 باد در دست برون می روم از صحرایی که بود برق، شکار خس و خاشاک آنجا
💡 همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را