عاجز شدن

لغت نامه دهخدا

عاجز شدن. [ ج ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) درماندن. فروماندن:
بفعل نکو جمله عاجز شدند
فرومایه دیوان ز پر مایه جم.ناصرخسرو.نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ.سعدی.مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز شود در سفر.سعدی ( بوستان ).چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ.سعدی ( بوستان ).و رجوع به عاجز شود.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - ناتوان شدن ضعیف گشتن. ۲ - فرو ماندن خسته شدن. ۳ - علیل شدن بیمار گشتن.

جمله سازی با عاجز شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز بار عشق او عاجز شدن تر دامنی باشد چو بنهادم دل از اول سزای خنگ دربارش