فرهنگ عمید
بی دُرد، بی غش، زلال.
بی دُرد، بی غش، زلال.
💡 می جوان که به پیمانه تو می ریزم ز راوقی است که جام و سبو گداخت مرا
💡 دولتش باقی و نعمت به فزون راوقی بر کف و معشوق به بر
💡 ده ز فضلت رونقی این کرد را کن ز لطفت راوقی این درد را
💡 خوشا بوقت سحر بر سماع بلبل شب خیز شراب راوقی از دست لعبتان رواقی
💡 ز عکس خون دلم دان که هر شبی ز شفق سپهر بی شفقت راوقی است خون پالا
💡 آفتاب راوقی را در هلال افکنده اند واتش تشویر در آب زلال افکنده اند