بلاد

بلاد به معنای سرزمین و دیار است و در فرهنگ‌های مختلف به مکانی که فرد در آن متولد شده یا زندگی کرده، اشاره دارد. این واژه معمولاً بار عاطفی و احساسی دارد و می‌تواند نماد هویت، تعلق و فرهنگ یک فرد باشد. بلادی به عنوان یک مفهوم اجتماعی و فرهنگی می‌تواند در ادبیات، هنر و تاریخ مطرح شود و به بررسی ارتباط انسان با مکان زندگی‌اش بپردازد. هویت بلادی تحت تأثیر عوامل متعددی از جمله تاریخ، فرهنگ، زبان، آداب و رسوم محلی و تجربه‌های فردی شکل می‌گیرد. این عوامل موجب می‌شوند تا هر فرد نسبت به سرزمین خود احساس تعلق و ارتباط عمیقی داشته باشد. همچنین، تغییرات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نیز می‌توانند بر این هویت تأثیرگذار باشند و به تحول و تغییر در آن منجر شوند. این واژه می‌تواند نقش مهمی در توسعه اجتماعی و اقتصادی ایفا کند. احساس تعلق به یک سرزمین می‌تواند انگیزه‌ای برای افراد برای مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی باشد. همچنین، شناخت و حفظ فرهنگ و تاریخ محلی می‌تواند به جذب گردشگران و سرمایه‌گذاران کمک کند و در نتیجه به توسعه پایدار منجر شود. حفظ و ارتقاء فرهنگ این مفهوم نیازمند تلاش‌های جمعی است. برگزاری جشنواره‌ها، نمایشگاه‌ها و برنامه‌های آموزشی می‌تواند به معرفی و ترویج فرهنگ محلی کمک کند. همچنین، حمایت از هنرمندان و نویسندگان محلی و تشویق به تولید محتوای فرهنگی با محوریت بلادی می‌تواند به غنای فرهنگی و حفظ هویت کمک نماید. این واژه و جهانی شدن ممکن است در برخی موارد در تضاد باشند، اما این دو مفهومی متضاد نیستند. جهانی شدن می‌تواند به تبادل فرهنگی و اقتصادی کمک کند و در عین حال، فرصت‌هایی برای معرفی و حفظ هویت‌های محلی فراهم آورد. در واقع، می‌توان با تلفیق ارزش‌های محلی و جهانی، به توسعه پایدار و متوازن دست یافت.

لغت نامه دهخدا

بلاد. [ ب َ ] ( ص ) بلابه و بدکار. بلاده. بلایه.( از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلاده و بلایه شود.
بلاد. [ ب َ / ب ِ ] ( اِخ ) شهری است نزدیک حجرالیمامة، وآنجا مانند یثرب به تیرهای نیکو شهرت دارد. ( از معجم البلدان ).
بلاد. [ ب ِ ] ( ع مص ) مبالدة. با چوب و یا شمشیر یکدیگر را زدن. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). رجوع به مبالدة شود.
بلاد. [ ب ِ ] ( ع اِ ) ج ِ بَلدة. ( منتهی الارب ). ج ِ بَلد و بلدة. ( از اقرب الموارد ). شهرها. ( فرهنگ فارسی معین ) ( ناظم الاطباء ): از برای... ترتیب بلاد... انبیا را بعثت کرد. ( سندبادنامه ص 3 ).مصالح بلاد... متفرق گردد. ( سندبادنامه ص 5 ). منابر بلاد آفاق به القاب و خطاب عالی آراسته گردد. ( سندبادنامه ص 10 ). برخی از بلاد از قبضه تصرف او به در رفت. ( گلستان ). أقوس؛ بلاد دور. ( منتهی الارب ). || ناحیه ها. نواحی. ( فرهنگ فارسی معین ): 
ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند
مخالفان بدی اندر آن بلاد و دیار.فرخی.من از دیارحبیبم نه از بلاد غریب 
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم.حافظ. || این کلمه درترکیب اسماء امکنه برای افاده مفهوم مملکت و کشور بکار رود، مثلاً بلادالعرب، به عربستان و بلادالروم به مملکت رومیان اطلاق شود. ( از فرهنگ فارسی معین ): خرج واحد فی قرب ینوف القفاف فوق قریة الهجر من بلادالاهنوم فی زمن الامام شرف الدین علیه السلام.... ( الجماهر بیرونی ص 271 ).و أما مواضع تکثر شهرتها، واحد بجبل الشرق من بلاد انس یسمی الرکن... ( الجماهر بیرونی ص 271 ).
کاروان مهرگان از خزران آمد
یا ز اقصای بلاد چینیان آمد.منوچهری.بلاد هند از لب جیحون بود تا شط فرات. ( فارسنامه ابن البلخی ص 98 ). روی به بلاد هند نهادند و ملک هند معروفان را در میان داشت و صلح کردند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 82 ). از حد جیحون تا آب فرات بلاد فرس خواندندی یعنی شهرهای پارسیان. ( فارسنامه ابن البلخی ص 120 ). چون بلاد عراق و پارس بدست لشکر اسلام فتح شد.... ( کلیله و دمنه ). که در بلاد اسلام چنان شهری نشان میدهند ودر دیار کفر. ( کلیله و دمنه ). در سالی پنجاه هزار کم و بیش از برده کافر و کافرزاده از دیار کفر به بلاداسلام می آورند. ( کلیله ودمنه ). پس هریک را از اطراف بلاد حصه ای معین کرد. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

شهرها
( اسم ) جمع بلده. ۱- شهرها: ( در جمیع بلاد گردش کرد. ) ۲- ناحیه ها نواحی. توضیح این کلمه در ترکیب اسمای امکنه برای افاد. مفهوم مملکت و کشور بکار رود مثلا بلاد العرب بعربستان بلاد الروم بمملکت رومیان اطلاق شود. یا تخطیط بلاد. جغرافی ( علم ).
مبالده. با چوب و یا شمشیر یکدیگر را زدن.

جملاتی از کلمه بلاد

چون باد در بلاد ثنای ترا مسیر چون خمر در عروق هوای ترا زبیب
در بلاد ملک تو با خاک پیر راستی باید ز خاک آراسته
بلادی که در تحت امر تو شد شود در خوشی همچو دارالقرار