لغت نامه دهخدا
بمثل. [ ب ِ م َ ث َ ] ( ق مرکب ) ( از: «ب » + مثل ) بطور مثل و بطور نمونه. ( ناظم الاطباء ): اشتها به هر روز زیادت بود. چنان که اگر بمثل شیرمرغ خواستی دروقت حاضر کردی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 411 ).
بمثل.[ ب ِ م ِ ل ِ ] ( حرف اضافه مرکب ) ( از: «ب » + مثل ) مانند و شبیه. ( ناظم الاطباء ). نظیر. رجوع به مثل شود.