ورزیده. [ وَ دَ / دِ ] ( ن مف ) مواظب در کار. ( ناظم الاطباء ). کارکرده. || پیاپی انجام داده. ( فرهنگ فارسی معین ). کسی را گویند که مواظبت و ممارست بسیار در کاری داشته باشد. ( برهان ) ( آنندراج ). ساعی و جاهد. ملازم و مشغول. کارآزموده. کارکشته.از کار درآمده. مجرب. آزموده. بسیار آزموده. باتجربه. ( ناظم الاطباء ). || چیزی را گویند که بسیار بدست کشیده باشند مانند پوست و امثال آن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). هر چیز مستعمل. ( ناظم الاطباء ). مکرر به کاربرده. مستعمل. ( فرهنگ فارسی معین ). || کاشته شده. ( ناظم الاطباء ). || عادت گرفته. ( صحاح الفرس ). || حاصل کرده.مکتسب. به دست آمده. ( فرهنگ فارسی معین ):
فرستم به گنج تو از گنج خویش
همان نیز ورزیده رنج خویش.فردوسی.
(وَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - کارآزموده، با تجربه. ۲ - نیرومند.
۱. ورزش کرده، نیرومند.
۲. [قدیمی] حاصل کرده و به دست آورده.
( اسم ) ۱ - کار کرده. ۲ - پیاپی انجام داده. ۳ - شخص ممارست کرده تمرین کرده تجربه دارنده: مدت هفت سال صنعتکارانی ورزید. متعدد روی درها و پنجره کار کرده اند. ۴ - کوشیده. ۵ - حاصل کرده مکتسب بدست آمده: فرستم بگنج تو از گنج خویش همان نیز ورزید. رنج خویش. ( شا ) ۶- زراعت کرده. ۷- مکرر بکار برده مستعمل ( پوست و غیره ).
کارآزموده، با تجربه.
نیرومند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عشقبازی نیک دانی همچو ما گر چو با این کار ما ورزیده ای
💡 نیّرا خونشد دل از یاد لبش ورزیده ریخت بعد از اینم تا چها بر دیده تر بگذرد
💡 صحبتی با آب و گل ورزیده ئی بنده را از پیش حق دزدیده ئی
💡 همچو من در پیش یار بیوفای خود کلیم زود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیدهام
💡 با گدایی کرده نسبت خویشتن را چون کلیم رفته در زیر گلیمی سلطنت ورزیدهاند