سرودی

لغت نامه دهخدا

سرودی. [ س ُ ] ( ص نسبی ) مغنی و سرودزن. ( آنندراج ).
سرودی. [ س ُ ] ( اِخ ) در ولایت قم از قصبه موسوم به خوانسار است. شخص نامرادی است و در فن موسیقی بهره دارد. بیت ذیل را در نیشابورک به اسم «بنیاد» نقشی بسته بوده خیلی شهرت یافت:
بنیاد مکن با من سودازده بیداد
تا من نکنم ناله ز بیداد تو بنیاد.( مجمع الخواص ص 243 ).

فرهنگ معین

(سُ ) (ص نسب. ) سرودگوی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) سرود گوی مغنی.
در ولایت قم از قصب. موسوم به خوانسار است شخص نامردای است و در فن موسیقی بهره دارد.

جمله سازی با سرودی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه هر تخمی درختی راست روید نه هر رودی سرودی راست گوید

💡 ز رامین خوش سرودی خواست دیگر به حال عشق از آن پیشین نکوتر

💡 در خم این خم که کبودی خوش‌ است قصه دل گو که سرودی خوش است

💡 جام می بستان و مستانه بنوش قول ما می گو سرودی می سرا

💡 در چنگ غم تو دل سرودی نکند پیش تو فغان و ناله سودی نکند

💡 ز درد دل سرودی زار میگفت خوشی با دل بهم اسرار میگفت

مجارشین یعنی چه؟
مجارشین یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز