لغت نامه دهخدا
جهانگشا.[ ج َ گ ُ ] ( نف مرکب ) جهان گشاینده. تسخیرکننده عالم. جهان گیر. کشورگیر. فاتح و مسخِّر جهان:
میر بزرگ نامی گُرد گران سپاهی
شیر ملک شکاری شاه جهانگشایی.فرخی.
جهانگشا.[ ج َ گ ُ ] ( نف مرکب ) جهان گشاینده. تسخیرکننده عالم. جهان گیر. کشورگیر. فاتح و مسخِّر جهان:
میر بزرگ نامی گُرد گران سپاهی
شیر ملک شکاری شاه جهانگشایی.فرخی.
(ی ) ( ~. گُ ) (ص فا. ) کشورگیر.
پادشاه دلیر، فاتح، و کشورگیر.
کشورگیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهان گشای و بر او داغ کامرانی نه زمین نورد و در او تخم نیکنامی کار
💡 تیغ جهان گشای گهردار شاه راست در هر گهر نمایش جام جهان نمای
💡 خاصه که عدل شاه جهان چون بهشت کرد دریای خرمی و بطر بر جهان گشاد
💡 عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات را جام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب
💡 دین ز چه باقی است از بقای ولی عهد ملک ز تیغ جهان گشای ولی عهد