جنباندن. [ جُم ْ دَ ] ( مص ) جنبانیدن. تکان دادن. بحرکت درآوردن. تحریک:
ز جنباندن بانگ چندین جرس
سری در سماعش نجنبانْد کس.نظامی.در بیان این سه کم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت.مولوی.- جنباندن پدر و مادر کسی؛ دشنام بپدر و مادر مرده او گفتن. ( یادداشت مؤلف ):
دختر شاه ایرونم
خواهر ظل سلطونم
دست مزنید به تنبونم
پدر و مادر می جنبونم.( از یادداشت مؤلف ).
(جُ دَ ) (مص م. ) حرکت دادن، تکان دادن.
۱. تکان دادن.
۲. چیزی را در جای خودش حرکت دادن.
تکان دادن، جای خودش حرکت دادن، حرکت داده، تکان، خوردن، حرکت دادن، امربه جنباندن، جنبنده
( مصدر ) جنباند خواهد جنباند بجنبان جنباننده جنبانده ) حرکت دادن تکان دادن.
حرکت دادن، تکان دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز هر نکته آنها که فهمیدهاند به جنباندن سر نجنبیدهاند
💡 به فریاد آمد از جنباندن زنجیر در گوشم سزای آنکه رو در خانه دربسته آوردم
💡 تو و جنباندن گهواره اطفال حدوث! تو و پروردن احفاد و امانی و امل!
💡 به هر افسون که میبردیم ناورد به یک جنباندن لب دفع میکرد
💡 سوارش به منزل چه آزاد رفت که جنباندن پایش از یاد رفت