واژه جاری در زبان فارسی معانی و کاربردهای متنوعی دارد و میتواند در جملات به اشکال مختلف به کار رود. جاری به معنای زن برادر شوهر است. هر یک از زنهای برادرها نسبت به زن برادر دیگر، جاری دیگری به حساب میآید. در زبان خویشاوند سانسکریت، این واژه به معنای رودخانه و واژه jhara به معنای آبشار به کار رفته است. این موارد را میتوان در کنار واژگانی مانند شریان، جریان و شار قرار داد.حساب جاری یا حساب تراکنش یک نوع حساب بانکی است که امکان برداشت از آن وجود دارد و ابزار اصلی برداشت، چکهایی است که بانک به نام شما صادر میکند. با نوشتن مبلغ و تاریخ مشخص بر روی هر چک، میتوانید برداشت از حساب را با شرایط دلخواه خود برای دیگران امکانپذیر کنید. این نوع حساب به صورت قرضالحسنه عمل میکند و به موجودی آن سودی تعلق نمیگیرد.
جاری
لغت نامه دهخدا
جاری. ( ع ص ) روان. ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). نهر جار؛ ای لایجف و کذلک نبع جار. آب روان. ( مهذب الاسماء ). مقابل راکد ( ایستاده ). سائل. رونده. ساری. مجازاً بمعنی نافذ. روا. رایج. گذران:
تا بقوی بخت تو ز دولت سلطان
امر تو اندر زمانه گردد جاری.فرخی.جاری مسازد احوال خلق را به مقتضای فرمان خود. ( تاریخ بیهقی ص 309 ).
بر آب و آتش حکم تو جایز و جاری است
سپاه را تو مددکاری آر از آتش و آب.مسعودسعد. || در تداول معانی و بیان شعر جاری یا لفظ جاری بر جمله هائی اطلاق شود که از تعقید و تقدم و تأخر نابجا خالی باشند و اینگونه سخن را در سهولت شنیدن، به آب جاری یا روان تشبیه کنند و در فارسی کلمه روان بکار برند:
شعری که تو شنیدی آن است سحر نیکو
آن است وزن شیرین آن است لفظ جاری.؟آن بقعه ازوذکری جاری و صدقه باقی ماند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 441 ). حرف حق بر زبان شود جاری. عادت بر این جاری شده است که... روان بودن. سایر بودن متداول بودن. رایج بودن.
- امور جاری؛ امور معمول و در جریان.
- جاری بودن.
- حساب جاری؛ اصطلاح بانکی است. حسابی در بانک که بتدریج از سپرده بردارند و باز سپارند.
- حکمی جاری؛ فرمانی روا.
- شهر جاری؛ ماهی که در آن باشند.
جاری. ( اِ ) یاری. زن برادر شوهر. زن برادر نسبت به زن برادر دیگر. دو زن که هریک زن یکی از دو برادرند یکدیگر را جاری باشند.
جاری. ( اِخ ) نام یکی از حکمای هند بود و او را درطب و نجوم تصانیفی است که هندیان به آنها عمل کنند و بسیاری از آنها به عربی ترجمه شده است. ( عیون الانباء ج 2 ص 33 ). و رجوع به همان کتاب صفحه مذکور شود.
جاری. ( اِخ ) دهی است به بحرین. || کوهی است شرقی موصل.
جاری. ( اِخ ) ابوعبداﷲ سعدبن نوفل جاری. از عمال و حکام عمر بود. ( الانساب سمعانی ).
جاری. ( ص نسبی ) منسوب است به جار که شهرکی است در ساحل قریب به مدینه رسول ( ص ). ( الانساب سمعانی ).
فرهنگ معین
[ ع. ] ۱ - (ص. ) روان. ۲ - زمانی که در آن هستیم.
فرهنگ عمید
۱. روان، رونده، درجریان: آب جاری.
٢. [مجاز] رایج.
٣. کنونی، فعلی: ماه جاری.
فرهنگ فارسی
( اسم ) زنان دو برادر را نسبت بهم جاری گویند زن بردار شوهر یار یاری مقابل همریش ( اصفهانی ).
جارکه شهرکی بمدینه