تمشا
مترادفها
گردش، تفریح، گشتوگذار، تماشا
لغت نامه دهخدا
تمشا. [ ] ( اِخ ) توشا. شحنه بخارا ازجانب مغول. رجوع به جهانگشای جوینی ص 83 و 87 شود.
فرهنگ معین
(تِ ) [ ع. تمشاء ] (مص ل. ) راه رفتن.
ویکی واژه
تمشاء
راه رفتن.
جمله سازی با تمشا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عاقبت جستم و بگرفتمشان در برتنگ گفتم از مهر ببوسید مه عارض هم
💡 نباشد ختمشان تا روز محشر که گردد این جهان یکسر مکدر
💡 با زبان فصیح و منطق راست ساختمشان چنان که دل میخواست
💡 برآن گونه برگاشتمشان ز رزم که نه رزم بینند زان پس نه بزم
💡 چشم تو که ریخت خون صد خسته جگر در ماتمشان کبود پوشید مگر