خواستگار

لغت نامه دهخدا

خواستگار. [ خوا / خا ] ( ص مرکب ) طالب. خواستار. خواهنده. ( یادداشت بخط مؤلف ). آرزومند. ( ناظم الاطباء ). مشتاق:
از آن پس نشستند در مرغزار
سخن گفته آمد ز هر خواستگار.فردوسی.بر صحبت او زمامداران
دلگرم شدند خواستگاران.نظامی.اندک سوی من نگر اگرچه
بسیار شدند خواستگاران.عطار.|| زن که به پسندیدن و گزیدن عروس رود. زن که برای دیدن دختری یا زنی فرستند تا او را دیده و از شمایل او مرد طالب ازدواج را آگاه کند. ( یادداشت بخط مؤلف ). طالب دختر و یا زن برای زناشویی و عروسی. ( ناظم الاطباء ). || آنکس که خواهش گرفتن زن یا دختری کند. || خواهشگر. ( یادداشت بخط مؤلف ). || طلبکار. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(خا )(ص فا. ) ۱ - خواهنده. ۲ - طالب زناشویی.

فرهنگ عمید

۱. کسی که دختر یا زنی را برای زناشویی بخواهد و با او صحبت کند.
۲. [قدیمی] خواهان، خواهنده.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - خواهنده طالب. ۲ - طالب زناشویی.

ویکی واژه

خواهنده.
طالب زناشویی.

جمله سازی با خواستگار

💡 غم دل چه گویم تو زین کار دوری به هرزه چه کوبم در خواستگاری

💡 بلروفون برای خواستگاری نزد پیتیوس، پدر آیترا به تروزین سفر کرد، اما قبل از اینکه وصلت صورت پذیرد، این پهلوان به کورینتوس تبعید شد.

💡 نه بستان ز کس قرض و نه ده به قرض در خواستگاری وزن گرفتن

💡 در ادامهٔ گفتگو زمانی که از او پرسش شد آیا رسماً از جولی خواستگاری کرده یا نه، وی جواب داد:

💡 چو این اندیشه محکم گشت شه را نوید خواستگاری داده مه را

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
امنت یعنی چه؟
امنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز