جوشیده

مترادف‌ها

فوران کرده

متضادها

فروکش کرده، سرد شده

لغت نامه دهخدا

جوشیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) بجوش آمده. به غلیان آمده. رجوع به جوشیدن شود.

فرهنگ عمید

به جوش آمده، جوش داده شده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- بجوش آمده غلیان یافته. ۲- حرارت یافته. ۳- فوران کرده. ۴- سر بر آورده ( کشت ).

ویکی واژه

bollito

جمله سازی با جوشیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 زینسان که من به نیک و بد دهر ساختم با خار و گل ز لطف نجوشیده است آب

💡 کنون با تو گردان بجوشیده‌اند زره زیر جامه بپوشیده‌اند

💡 معرفت کز اصطلاح ما و من جوشیده است غفلت‌ست اما تو آگاهی توهّم کرده‌ای

💡 ز آتش خشمت چو خون جوشیده در تن خصم را شربتی ز آب حسامت بهر تسکین ساخته

💡 برق جوشیده‌ست هرجا گریه‌ای سرکرده‌ام باکمال‌خاکبازی‌طفل‌اشکم‌شعله خوست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران