فدا کردن

لغت نامه دهخدا

فدا کردن. [ ف ِ / ف َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گذشت از چیزی:
فدا کرده جان را همه پیش من
به دل مهربان و به تن خویش من.فردوسی.پس از نیکویی ها و صد گونه رنج
فدا کردن کشور و تاج و گنج.فردوسی.ز گنج خسروی و ملک شاهی
فدا کردش که میکن هرچه خواهی.نظامی.یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سبیل دوست به پایان برد وفا.سعدی.صائب چو ذره ای است چه دارد فدا کند
ای صدهزار جان مقدس فدای تو.صائب.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) قربان کردن جانداری را.

ویکی واژه

sacrificare

جمله سازی با فدا کردن

💡 فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

💡 محبت نیست پایانش بغیر از جان فدا کردن اگر اهل دلی اهلی محبت را بپایان بر

💡 زنده‌دل قومی که اندر مجلس ما شمع‌وار ز آتش دل سر فدا کردند و پا افشرده‌اند

💡 گر نسیم کوی او دارد مسلمانان نسیم جان همی باید فدا کردن نسیمش را نه سیم

💡 نیست کاری جان فدا کردن به راه دوستان جان چه باشد آنچه دارم آن شود قربان تو

💡 هر که را در سر هوای چون تو دلداری بود جان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود