عروسک به مدلهایی اطلاق میشود که معمولاً به شکل انسان یا شخصیتهای شبهانسان طراحی و ساخته میشوند و عمدتاً بهعنوان اسباببازی برای کودکان و گاهی نوجوانان مورد استفاده قرار میگیرند. این عروسکها همچنین در مراسم مذهبی سنتی در نقاط مختلف جهان کاربرد دارند. انواع سنتی از موادی نظیر خاک رس و چوب در مناطق آمریکای شمالی، آسیا، آفریقا و اروپا ساخته میشوند. قدیمیترین انواع شناختهشده به تمدنهای باستانی مصر، یونان و روم تعلق دارند و به شکل اسباببازیهای ابتدایی و هنری پیچیده طراحی شدهاند. صنعت مدرن تولید آن از قرن پانزدهم در آلمان آغاز شده و با صنعتیشدن و استفاده از مواد جدیدی مانند چینی و پلاستیک، تولید انبوه آن ها ممکن شده است. در طول قرن بیستم، عروسکها بهطور فزایندهای به عنوان اشیاء کلکسیونی محبوبیت پیدا کردند. همچنین به تقویت قوه تخیل کودکان کمک میکند به گونهای که در حین بازی، کودک آن را به عنوان یک موجود زنده تصور کرده و برایش شخصیت و رفتارهایی را متصور میشود. با توجه به نیاز به ایجاد ارتباطی میان بزرگسالان و کودکان، که از طریق آن بزرگسالان بتوانند هم کودک را بشناسند و هم دنیای خود را به او معرفی کنند، تولید و ارائه اسباببازی به کودکان یکی از مؤثرترین روشهاست. این کار با درگیر کردن احساسات کودک، او را به کاوش و جستجو در مفاهیم دنیای بزرگسالان ترغیب میکند. از سوی دیگر، کودکان در بازیهای خود استعدادهایشان را در زمینه تجربه و تخیل به نمایش میگذارند. گاهی اوقات از آن ها به عنوان جایگزینی برای انسانها در نمایشها استفاده میشود که به آنها عروسکهای خیمهشببازی یا نمایشی گفته میشود. استفاده از آن ها توسط دختران به مراتب بیشتر از پسران است و این موضوع به حس مادرانه آنها در آینده مرتبط است.
عروسک
لغت نامه دهخدا
عروسک. [ ع َ س َ ] ( اِ مصغر ) تصغیر عروس.( برهان ). عروس کوچک. عروس خرد. رجوع به عروس شود. || لعبتی که دخترکان سازند. ( برهان ). لعبت که دختران به آن بازی کنند. ( غیاث اللغات ). لعبت را گویند که دختران بدان بازی کنند، و آن را بفارسی لهفت خوانند. ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). لعبتی که کودکان ( مخصوصاً دخترکان ) بدان بازی کنند. ( فرهنگ فارسی معین ). لعبت. دمیة. ملعبه. آدمک. بازیچه. آنچه از پارچه یا موم یا پلاستیک و دیگر چیزها بشکل دخترکان زیبا سازند برای بازیچه. تندیسهای خرد از پارچه و غیره برای بازی کودکان مادینه: حالت قشنگی که بخودش گرفته بود بیشتر او را شبیه یک آدم مصنوعی یا یک عروسک کرده بود. ( سایه روشن صادق هدایت ص 13 ).
- عروسک پس ِ پرده؛ اسم فارسی حب کاکنج است. ( تحفه حکیم مؤمن ). اسم فارسی عامه فرس، کاکنج است. ( مخزن الادویة ). عروس پشت پرده. عروس درپرده. عروسک پشت پرده. رجوع به کاکنج شود.
- عروسک پشت پرده؛ کاکنج، که نوعی گیاه است. عروس پس پرده. عروس پشت پرده. عروس درپرده. عروسک پس پرده. رجوع به کاکنج شود.
- عروسک پهلوان کچل بودن؛ بی عرضه بودن. ازخود اراده و فکر نداشتن: وزیران دوره استبداد حکم عروسک های پهلوان کچل را داشتند و نمی توانستند از خوددارای فکر و اراده ای باشند. ( فرهنگ عوام ).
- عروسک خیمه شب بازی؛ عروسکی که در خیمه شب بازی بکار رود و با سیم یا نخی آنها را به حرکت درآرند و یک تن از داخل خیمه بزبان آنها سخن میگوید. رجوع به خیمه شب بازی شود.
- || کنایه از شخص بی اراده که آلت دست دیگران شود.
- عروسک درپرده؛ کاکنج، که گیاهی است. عروسک پس پرده. عروسک پشت پرده. عروس پس پرده. عروس پشت پرده. عروس درپرده. رجوع به کاکنج شود.
|| دختر نابالغ که او را به شوهر دهند. ( برهان ). || منجنیق کوچک را گویند، و آن آلتی باشد که در قلعه ها سازند و بدان سنگ و آتش و خاکستر به جانب دشمن اندازند.( برهان ). منجنیق کوچک، و آن از آلات جنگ قلعه گیری است. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || نام پرنده ای است که شبها بیدار باشد و بانگ کند. ( برهان ). || اسم فارسی طینوس است. ( مخزن الادویة ). اسم فارسی طنبوث است. ( تحفه حکیم مؤمن ). || کرم شب تاب. ( برهان ). حباحب است که بفارسی کرم شب تاب نامند. ( مخزن الادویة ). ذروح. ( از دهار ). کاغنه. ( از زمخشری ). ذرجدح. ( از دهار ). واحد ذراریح که جمع ذرّوح است. گوژخار. باغوجه. مگسک. واغنه. رجوع به ذروح شود. || بوم ماده را گویند، و آن پرنده ای است منحوس. ( برهان ). || رنگ لعلی. ( برهان ). || میوه ای است از اقسام زردآلو. ( آنندراج ) ( از غیاث اللغات ):