ستار به معنای آن است که چیزی را پنهان کرده و در پرده نگه میدارد. این واژه نشاندهنده ویژگی پوششدهندگی است و از نامهای خداوند نیز به شمار میآید. به واقع، ستار به ما یادآور میشود که بعضی از جنبههای وجودی ما و حتی عیوبمان ممکن است در برابر دیگران محفوظ بمانند. این مفهوم همچنین به معنای بخشش و رحمت الهی است، جایی که خداوند عیوب بندگانش را میپوشاند و آنان را در معرض قضاوت قرار نمیدهد. ستار به ما میآموزد که در زندگی باید به یکدیگر اعتماد کنیم و عیوب یکدیگر را نادیده بگیریم و به جای افشای نقاط ضعف، بر روی خوبیها و نقاط قوت تمرکز کنیم. این ویژگی الهی نه تنها نشانهای از بزرگواری خداوند است، بلکه ما را به فکر کردن درباره رفتارها و اعمال خود نیز وا میدارد. در نهایت، ستار به ما میفهماند که در دنیای پر از قضاوت و انتقاد، پوشش و حمایت از یکدیگر میتواند مسیر زندگی را به سمت آرامش و محبت هدایت کند.
ستار
لغت نامه دهخدا
ستار. [ س ِ ]( اِ مرکب ) در زبان کنونی نیز سه تار ( آلت موسیقی که دارای سه یا چهار سیم است ). رجوع شود به ستاره. ( از حاشیه برهان قاطع چ معین ). ساز طنبور را هم میگویند. ( برهان ). نام سازی است و ستاره گویندش و نیز سه تار. ( آنندراج ) ( شرفنامه ).
ستار. [ س ِ ] ( ع اِ ) پرده. ( منتهی الارب ). ج، سُتُر. ( اقرب الموارد ).
ستار. [ س َت ْ تا ] ( ع ص ) بسیارپوشنده. ( منتهی الارب ). پرده پوش و پرده دار. ( دهار ). پوشنده گناه و پرده دار. ( مهذب الاسماء ):
برفت سایه درویش و سترپوش غریب
بپوش بارخدایا بعفو ستارش.سعدی.
ستار. [س َت ْ تا ] ( اِخ ) نامی است از نامهای باریتعالی. ( منتهی الارب ). نامی از نامهای باریتعالی، لوطیان و مقامران نظر به افعال ذمیمه خود خدای تعالی را بیشتر به این اسم یاد میکنند. ( غیاث ) ( آنندراج ). من صفات اﷲ ومنه یسمون عبد الستار. ( اقرب الموارد ):
بستاری که ستر اوست پیشم
که تا من زنده ام بر مهر خویشم.نظامی.فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
بخداوندی خود پرده بپوش ای ستار.سعدی.
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) کوهی است در عالیه در دیار بنی سلیم روبروی صفینه. ( معجم البلدان ).
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) کوههای کوچک سیاهی که منقاد است بنی ابی بکربن کلاب را. ( از معجم البلدان ).
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) کوهی است سیاه بین ضیقه و حورا که بین آن و بین ینبع سه روز فاصله است. ( از معجم البلدان ).
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) ناحیه ای است به بحرین شامل بیش از یکصد دِه که متعلق به بنی امروءالقیس بن زید مناة است. ( معجم البلدان ).
ستار. [ س ِ] ( اِخ ) کوهی است به أجَأه. ( از معجم البلدان ).
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) پشته هااند بالای انصاب حرم بدانجهت که سترده اند میان حرم و میان حل. ( منتهی الارب ). رجوع به معجم البلدان و المرصع ص 56 شود.
ستار. [ س ِ ] ( اِخ ) کوهی است ازکوههای حمی ضربه که از ستار تا امرة پنج میل است. ( از معجم البلدان ). کوهی است به حمی. ( منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(س ) [ ع. ] (اِ. ) پوشش.
فرهنگ عمید
= سه تار
= ستاره١
ستر، پرده، پوشش.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ستر پوشش جمع ستر.
یوم الستار جنگی میان بکر بن وائل و بنی تمیم بوده است و در آن قیس بن عاصم قناده بن سلمه الحنفی را که فارس بکر بود کشتند
فرهنگ اسم ها
معنی: آن که چیزی را پوشیده و در پرده می دارد، پوشنده، از نام های خداوند، ( اَعلام ) ستارخان از رهبران بزرگ نهضت مشروطیت در آذربایجان ملقب به سردار ملی، پوشننده، نام یکی از رهبران دوره انقلاب مشروطیت که به سردار ملی ملقب گردید
ویکی واژه
بسیار پوشاننده.؛~ العیوب الف - پوشانندة عیبها. ب - صفتی از صفتهای خدا.
جملاتی از کلمه ستار
به یک ره چو آفتاب کفش پاشد از کرم به قدر ستارگان اگر باشدش درم
ستاره شمر گفت از آن سوی رود مرو لشکر آور هم ایدر فرود
کند چرخ منشور او را سیاه ستاره نخواند ورا نیز شاه
ز برق آه من امشب ستاره نزدیکست که آب گردد و بر روی آسمان بدود