لغت نامه دهخدا
فطری. [ ف ِ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به فطرت. اصلی. ذاتی. طبیعی. خلقی. ( غیاث ). جبلی. گهری. گوهری. طبعی. ذاتی. خلقی. ( از یادداشتهای مؤلف ). || منسوب به فطر. مربوط به فطر. فطریة. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فطریة شود.
فطری. [ ف ِ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به فطرت. اصلی. ذاتی. طبیعی. خلقی. ( غیاث ). جبلی. گهری. گوهری. طبعی. ذاتی. خلقی. ( از یادداشتهای مؤلف ). || منسوب به فطر. مربوط به فطر. فطریة. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فطریة شود.
(فِ طْ ) [ ع. ] (ص نسب. ) ذاتی، طبیعی.
ذاتی، طبیعی، جبلی.
( صفت ) منسوب به فطر مربوط به فطر.
innato
ذاتی، طبیعی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ازهمّت فطریست، چودستم گهرافشان وز جوهر ذاتی ست، چو تیغم گهرآگین
💡 دل دیوانه نصیحت نپذیرد هیهات چه توان کرد که این فطری و مادرزاد است
💡 وفای به عهد از فطریات است و مقبول تمامی ادیان و ملتها همانطور که پیمانشکنی قبیح است. نقض عهدموجب بیاعتمادی وازبین رفتن اتحاد است
💡 صبح نوروزیست، پیش مؤمنان هر صبح آن عید فطری باشد از فرخندگی، هر وقت شام
💡 بود هم نسبتان را عقد جمعیت به هم، فطری نباشد رشته ای درکار، گوهرهای دندان را
💡 به معجزش زد و صد ساله ره رساند باد زبان ابکم فطری سخن به گوش اصم