لغت نامه دهخدا
فاجه. [ ج َ / ج ِ ] ( اِ ) دهان دره. بیرون شدن بخارات است از راه دهن. ابونصر نصیرای بدخشانی گوید:
ساقی ز شیشه ریز به ساغر شراب ناب
خصم نشاط فاجه و خمیازه شد مرا.( آنندراج ).
فاجه. [ ج َ / ج ِ ] ( اِ ) دهان دره. بیرون شدن بخارات است از راه دهن. ابونصر نصیرای بدخشانی گوید:
ساقی ز شیشه ریز به ساغر شراب ناب
خصم نشاط فاجه و خمیازه شد مرا.( آنندراج ).
(ج ) (اِ. ) فاژ، فاژه، خمیازه، دهان دره.
( اسم ) بیرون شدن بخارات از راه دهن دهان دره.
فاژ، فاژه؛ خمیازه، دهان دره.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از خفاجه به سر راه معونت یابند وز عرینه به لب چاه مواسا بینند
💡 نز سموم آسیب و نز باران بخیلی یافته نز خفاجه بیم و نز غزیه عصیان دیدهاند
💡 یبدوا فاجهدان اکاتم حبه فتبین فی، علامة الکتمان
💡 ابراهیم بن ابیالفتح هواری اندلسی شهرتیافته به ابن خفاجه (۱۰۵۸–۱۱۳۸م) شاعر غزلسرای اندلسی و نویسنده بود. در شعرش، وصفِ باغها و مناظر طبیعی بسیار است. از اهالی جزیرهٔ شقر (الزیرای کنونی) بود. دیوان اشعارش مانده است.