سنگدلی

لغت نامه دهخدا

سنگدلی. [ س َ دِ ] ( حامص مرکب ) بی رحمی. سخت دلی.( ناظم الاطباء ). قساوت. دل سختی. بی رحمی:
ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان
تندی و سنگدلی پیشه توست ای دل و جان.فرخی.شیرین سخنم دید و بدان چرب زبانی
زآن سنگدلی پارگکی نرم تر آمد.سوزنی.چرا همی شکنی جان من ز سنگدلی
دل ضعیف که باشد بنازکی چو زجاج.حافظ.آنکو ترا بسنگدلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش بسنگی برآمدی.حافظ.

فرهنگ فارسی

سخت دلی بیرحمی.

جمله سازی با سنگدلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن سنگدل سیمبر آیا ز کجاست کز سنگدلی ز ما بجز سیم نخواست

💡 هر دم مکنم حواله با سنگدلی هر روزم از این سنگ بآن سنگ مزن!

💡 گر بخوانی به مثل آیت حمدش بر کوه با همه سنگدلی ناله بر آید ز جبال

💡 گفتی از غمزه من جان ندهی سنگدلی آری اندر دلم آمد شد مژگان باشد

💡 در آتشم که چو آب گهر ز سنگدلی به کام تشنه چکیدن ز من نمی آید

💡 کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست که در دلت اثر از مایه وفا نگذاشت

تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز