رشا

لغت نامه دهخدا

رشا. [ رِ ] ( از ع، اِ ) رشاء. بند دلو. رسن دلو. ج، ارشیة. ( یادداشت مؤلف ). رسن. ( غیاث اللغات ). رجوع به رشاء شود.
رشا. [ رِ ] ( اِخ ) رشاء. منزل دوم قمر. ( یادداشت مؤلف ). گروهی این منزل بیست وهشتم ( بطن الحوت )را رشا نام کرده اند... و به رسن تشبیه کنند. ( التفهیم ). منزل بیست وهشتم از منازل قمر و آن چند ستاره خرد است مسلسل مانند رسن. ( غیاث اللغات ):
خاتون رشا ز ناقه داری
با بطن الحوت در عماری.نظامی.و رجوع به رشاء شود.
( رشاً ) رشاً. [ رَ شَن ْ ] ( ع اِ ) ج ِ رشاة. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به رشاة شود.

فرهنگ عمید

= ریسمان

فرهنگ فارسی

۱ - ریسمان رسن ( مطلقا ). ۲ - ریسمان دلو ( خصوصا ). ۳ - رشته مانندی نهال کدو و خیار و مانند آنها را که بدان بر درختی بر آید جمع ارشیه.
یا رشا. آهو بره که قوی گردد و با مادر به رفتار آید. جمع ارشائ.

فرهنگ اسم ها

اسم: رشا (دختر، پسر) (عبری) (طبیعت) (تلفظ: rašā) (فارسی: رَشا) (انگلیسی: rasha)
معنی: بچه آهو، ( صورت تخفیف یافتۀ «رَشَأ» ) بچۀ آهو، بچه آهویی که همپای مادر راه می رود، آهوبره

جمله سازی با رشا

💡 در حلق دل شیفته شد حلقه به شوخی هر موی که زلفش ز سرشانه برانداخت

💡 عقلم آمد که بصبرم کند ارشاد و لیک چون مرا دید چنین شیفته ننشست برفت

💡 فزون ریخت زان دیو ساران به دشت چو طومارشان برهم اندر نوشت

💡 گوی غاتفر نام سالارشان به جنگ اندورن نامبردارشان

💡 دلیران سراسر شدند انجمن ز پیکار فغفورشان بد سخن

💡 نشسته نظاره من از دورشان تو گفتی بدم پیش مزدورشان