رخی
لغت نامه دهخدا
رخی. [ رَ خی ی ] ( ع ص ) رجل رخی؛ مرد فراخ زیست. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ).
- رخی البال؛ آنکه در نعمت و فراخی و آسایش و فراخی زندگانی است. ( از ناظم الاطباء ). واسعالحال. ( از اقرب الموارد ): اذا تمشی [ الخمر ] فی عظامک جعلک خالی الذرع فسیح الباع رخی البال رحب الهمة واسعالنعمة... ( شریشی ).
|| عیش فراخ. ( دهار ).
رخی. [ رُخ ْ خی ] ( ص نسبی ) منسوب است به رُخ، و به گمان من همان ریخ معروف در افواه عوام باشد که ناحیه ای است در نیشابور. ( از انساب سمعانی ).
رخی. [ رُخ ْ خی ] ( اِخ ) ابوموسی هارون بن عبدالصمد... رخی نیشابوری. وی از یحیی بن یحیی و جزاو خبر شنید و ابوحامدبن الشرقی از او روایت دارد. رُخّی بسال 285 هَ. ق. درگذشت. ( از لباب الانساب ).
فرهنگ فارسی
منسوب است به رخ و به گمان من همان ریخ معروف در افواه عوام باشد که ناحیه ایست در نیشابور.
فرهنگستان زبان و ادب
{facial} [پزشکی-دندان پزشکی] مربوط به صورت یا به سمت صورت
جمله سازی با رخی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ازکوه بشستند همه سرخی شنگرف وز باغ ستردند همه سبزی زنگار
💡 مشام آرای گلشن چون شود بوی سر زلفش ز خواب سرگرانی نرگس مخمور برخیزد
💡 به مهره دل مومین من چه خواهد کرد رخی که خانه آیینه را به آب رساند
💡 رقیب آمد و افگند سایه بر سر تو تو آفتاب رخی دور کن ز سر سایه
💡 اگر نه لطف تو فریاد ما رسد جانا رخی زرینم و اشکی چو سیم خواهد بود
💡 این بگفت و با رخی تر خشک لب برکشید از حلق جان آهی عجب