خوشایند. [ خوَ / خ ُ ی َ ] ( اِمص مرکب ) تملق. تبصبص. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ): برای خوشایند او این کارها را کرد. این کار خوشایند نیست. || ( نف مرکب ) بانوازش. دلنواز. ( ناظم الاطباء ). || بامزه. لذیذ. ( یادداشت بخط مؤلف ). || مقبول. دلپذیر. موافق. پسند. محبوب. پسندیده. مطبوع. ( ناظم الاطباء ). مرغوب فیه. ( یادداشت بخط مؤلف ). موردپذیرش. موردپسند.
( خوش آیند ) ( ~. یَ ) (ص فا. ) = خوشایند: مقبول، دلپذیر، پسندیده.
۱. چیزی که آن را می پسندد، پسندیده، شایسته، مقبول.
۲. (اسم مصدر ) چاپلوسی، تملق.
۳. رضایت.
( صفت ) مقبول دلپذیر پسندیده.
تملق یا با مزه لذیذ
( خوش آیند ) ( صفت ) مقبول دلپذیر پسندیده.
خوشایند: مقبول، دلپذیر، پسندیده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود بمشرب لب تشنگان چشمه فیض چو طول عمر، خوش آینده طول این ایام
💡 صفت رخت خوش آیندهتر از وصف طعام قصه عقد سپیچ است به از ذکر مبار
💡 شبنم آلود عرق چهره گره بر ابرو چه خوش آینده در آغوش کمان می خندد
💡 خوش می کنم اندر هوس روی تو جانی هست ار چه خوش آینده و ناخوش، هوس است این
💡 از افق گرچه مه عید خوش آینده بود چین بر آن طرف جبین جلوه دیگر دارد