لغت نامه دهخدا
یر. [ ی َرر ] ( ع اِ، از اتباع ) از اتباع شر است: هذا الشر والیر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
یر. [ ی َرر ] ( ع اِ، از اتباع ) از اتباع شر است: هذا الشر والیر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
از اتباع شر است هذا الشر و الیر
یِر (Hyeres)
نمایی از شهر پر
شهری در کوت دازور، در ولایت وار، در جنوب فرانسه، با ۵۰,۱۰۰ نفر جمعیت (۱۹۹۰). دارای آب و هوایی معتدل و تفرجگاه زمستانی است. روغن زیتون تولید و بنفشه، توت فرنگی، و سبزیجات صادر می کند.
[ویکی الکتاب] معنی لَمْ یَرَ: ندیده و نمی بیند
ریشه کلمه:
رئی (۳۲۸ بار)
زمین، قطعهای مشخص و محدود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جوان کننده دوران پیر ساخت تو را هم اتفاقی تدبیر پیر و بخت جوان
💡 وز پس آنکه هزار دگرت داد وزیر قرض آن پیر سرخسی شده ترکستانی
💡 تو آتشین رخ اگر سر به زیر آب کنی در آب ماهیَکان را همه کباب کنی
💡 از سلمی و شیرین و زلیلا و ز عذرا مقصود یکی بوده و باشد، همهای نیست
💡 هر آنچه زشت است آنرا به نیک پندارد هر آنچه خیر است آنرا همی شمارد شر
💡 میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا