گوی باز

لغت نامه دهخدا

گوی باز. ( نف مرکب ) که گوی بازد. که با گوی بازی کند. شخصی که چوگان و گوی بازی کند. ( از برهان قاطع ). || بازیگری را گویند که چند عدد گوی الوان در دست گرفته یک یک را بر هوا اندازد و بگیرد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ مرکب ) نام روز نوزدهم از ماههای فلکی. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ نظام ).

فرهنگستان زبان و ادب

{open ball} [ریاضی] در یک فضای متریک، مجموعۀ همۀ نقاطی که فاصلۀ آنها از نقطه ای مفروض کوچک تر از مقدار مشخصی باشد
{bowler} [ورزش] بازیکن ورزش گوی بازی

ویکی واژه

در یک فضای متریک، مجموعۀ همۀ نقاطی که فاصلۀ آنها از نقطه‌ای مفروض کوچک‌تر از مقدار مشخصی باشد.

جمله سازی با گوی باز

💡 دلم ربوده بت ماهری به عیاری که گوی بازی او چرخ شد به مکاری

💡 افعال سپهر بیوفای کین جوی میدان و مگوی باز میدان مگوی

💡 نه با یاران به میدان اسپ تازم نه چوگان گیرم و نه گوی بازم

💡 گر حضور دل نباشد در نماز جز عقوبت زوچه حاصل گوی باز

💡 یک سؤالم را جوابی باز گوی بازگو با صدهزاران نازگوی

💡 هان نزاری هم چنان می گوی باز چشم بر راهم که جانان کی رسد

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
انگار یعنی چه؟
انگار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز