گسارنده

مترادف‌ها

جداکننده، شکافنده

متضادها

پیوند دهنده، وصل کننده

لغت نامه دهخدا

گسارنده. [گ ُ رَ دَ / دِ ] ( نف ) دهنده می. ساقی:
می آورد چون هرچه بد خورده شد
گسارنده می ورا بَرده شد.فردوسی.گسارنده باده و رود و ساز
سیه چشم گلرخ بتان طراز.فردوسی.گسارنده آورد جام بلور
نهادش ابر دست بهرام گور.فردوسی.و رجوع به گساردن شود.

فرهنگ معین

(گُ رَ دِ ) (ص فا. ) ساقی.

فرهنگ عمید

خورنده، نوشنده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) طی کننده سپری کننده.

ویکی واژه

ساقی.

جمله سازی با گسارنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گسارندهٔ می می آورد و جام نگه کرد مهراب را پور سام

💡 تا بگردد خورش گوارنده مشو، ای خواجه، می گسارنده

💡 می آورد چون هرچ بد خورده شد گسارندهٔ می ورا برده شد

💡 آیا میگسارنده ساقی دمی مرا گر رها خواهی از هر غمی

💡 گسارندهٔ باده آورد ساز سیه چشم و گلرخ بتان طراز

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران