گرنه

لغت نامه دهخدا

گرنه. [ گ ُ ن َ ] ( اِ ) نام گیاهی است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ).

جمله سازی با گرنه

💡 و گرنه بدان سر نداند رسید در این ژرف دریا شود ناپدید

💡 نبود گوهر یک‌دانه‌ای در این دریا وگرنه چون صدف آغوش می‌گشودم من

💡 به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست

💡 گرنه حزم تو بود محور گردون ریزد بیکی لحظه ز هم منطقه و قطب بدار

💡 هم امشب نیز آن مه را بدزدم وگرنه سر بتاب از پایمزدم

💡 ز ضبط ناله به دل رحم‌ کرده‌ایم وگرنه جهان ‌کجاست‌ که آتش به خشک و تر فکنیمش