لغت نامه دهخدا
گام گام. ( ق مرکب ) آهسته آهسته. آرام آرام:
رفتنت سوی شهر اجل هست روزروز
چون رفتن غریب سوی خانه گام گام.ناصرخسرو. || بتدریج. رفته رفته:
ناگه روزیت بجر افکند
گر بروی بر پی او گام گام.ناصرخسرو.
گام گام. ( ق مرکب ) آهسته آهسته. آرام آرام:
رفتنت سوی شهر اجل هست روزروز
چون رفتن غریب سوی خانه گام گام.ناصرخسرو. || بتدریج. رفته رفته:
ناگه روزیت بجر افکند
گر بروی بر پی او گام گام.ناصرخسرو.
(ق مر. ) آهسته آهسته، آرام آرام.
آهسته آهسته آرام آرام ( قدم زدن ): رفتنت سوی شهر اجل هست روز روز چون رفتن غریب سوی خانه گام گام. ( ناصر خسرو )
💡 تا بپیشان دیده ره را گام گام تا بپایان رفته در در بام بام
💡 از زمین نینوا تا باب شام باب جستی زان اسیران گام گام
💡 هم راه را بما تو نمودی ز ابتدا هم گام گام را بهدای تو آمدیم
💡 به تدریج برتر شدن گام گام نه برجستن و اوفتادن ز بام
💡 چون نبیند پیر ره را گام گام کور باشد این ولایت نبودش
💡 بزرگان نهادند بر گام گام به داد و دهش زنده کردند نام