کنجی

مترادف‌ها

گوشه‌ای

متضادها

مرکزی، وسط

لغت نامه دهخدا

کنجی. [ ک َ ] ( اِ ) نام پارچه ای است از ابریشم و کتان و رجوع به قطنی شود. ( از دزی ج 1 ص 492 ).

فرهنگ فارسی

نام پارچه ایست از ابریشم و کتان

فرهنگستان زبان و ادب

{fillet} [حمل ونقل هوایی] 1. پَسارگیری که محل اتصال دو سطح را با ایجاد قوس پُر می کند 2. قسمتی از تقاطع باند و خزش راه که برای سهولت در دورزدن های سریع روسازی می شود

جمله سازی با کنجی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

💡 سینه من نیست تنها منزل سودای عشق گنج عشقت را به هر کنجی حسابی دیگرست

💡 گفتم از کویِ تو برخیزم و کنجی گیرم دل چو بشنید به تشنیع و غرامت برخاست

💡 فصل شباب رفت ره خانه پیش گیر کنجی نشین و سبحه صد دانه پیش گیر

💡 به هر کنجی گرت صد گونه گنج است به هر گنجی از آن صد گونه رنج است

💡 من ترجیح می‌دهم در یک کنجی دنج و آرام از کتابخانه بنشینم و ساعت‌ها غرق در خواندن کتاب‌های مورد علاقه‌ام شوم.

💡 او در کنجی از اتاق، میز کار کوچک خود را قرار داده تا بتواند با تمرکز کامل روی پروژه‌های مهمش کار کند.

💡 کودک با نگاهی بسیار کنجکاو، از کنجی دیوار به بازیگوش‌ترین گربه خانه که در حال دویدن بود، خیره شده بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران