کلنگی

لغت نامه دهخدا

کلنگی. [ ک ُ ل َ ] ( ص ) به معنی طامع و حریص باشد. ( برهان ) ( آنندراج ):
کلنگی می زندچون شیر جنگی
کلنگی نه که او باشد کلنگی.
نظامی ( خسرو و شیرین چ وحید ص 254 ).
یکیش خام طمع خواند و یکی بدنفس
یکی کلنگی گوید یکی چه ؟ خوزی خوار.کمال اسماعیل.|| ( ص نسبی ) کسی که تیشه به طرف خود زند. ( برهان ) ( آنندراج ). || ( اِ )نوعی از خروس هم هست. ( برهان ) ( آنندراج ). و رجوع به کلنگ شود.
کلنگی. [ ک ُ ل َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان سیریک است که در بخش میناب شهرستان بندرعباس واقع است و 150 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).

فرهنگ معین

( ~. ) (ص نسب. ) هر آن چه که به درد خراب کردن بخورد، قدیمی (خاصه ساختمان ).

فرهنگ فارسی

بمعنی طامع و حریص باشد یا کسی که تیشه به طرف خود زند.

جمله سازی با کلنگی

💡 این رابطهٔ الاکلنگی نشان می‌دهد که مهم نیست طول موج فوتون چقدر باشد، هر چه که باشد حاصل ضرب عدم قطعیت در اندازه‌گیری مکان و تکانه بزرگتر یا برابر با یک حد معین خواهد بود، که برابر کسری از ثابت پلانگ است.

💡 سرانجام گشت از جهان ناپدید کلنگی به چنگ آمدش بردمید

💡 این کلنگیست کرده شهبازی خورده زین صنعت تبه بازی

💡 کلنگی می‌زند چون شیر جنگی کلنگی نه که آن باشد کلنگی

💡 میخ می‌خواهمش به...ن تا بیخ چون کلنگی که می‌کشند به سیخ