لغت نامه دهخدا
کرای. [ ک ِ ] ( از ع، اِ ) کرایه. وجه کرایه مال. ( یادداشت مؤلف ): خرج راه و نفقه و کرای ندارم. ( تاریخ بخارا ). خود را ملامت کردن ساخت و بدان قانع شد که کرای خر بر وی زیان نبود. ( سندبادنامه ص 302 ). رجوع به کرایه، کرا و کراء شود.
کرای. [ ک ِ ] ( از ع، اِ ) کرایه. وجه کرایه مال. ( یادداشت مؤلف ): خرج راه و نفقه و کرای ندارم. ( تاریخ بخارا ). خود را ملامت کردن ساخت و بدان قانع شد که کرای خر بر وی زیان نبود. ( سندبادنامه ص 302 ). رجوع به کرایه، کرا و کراء شود.
مزد، اجرت، پولی که مستاجربابت اجاره خانه یادواب میدهد، کرایه
کرایه. وجه کرایه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شد کشور آباد از آن نیکرای همه مردمِ رفته آمد به جای
💡 سرش چون فرو ریخت آن نیکرای درآمد چه کوهی همان دم ز جای
💡 چه بنهاد یل بر سر چاه پای بچه سرنگون در شد آن نیکرای
💡 دانم به حقیقت که همه خلق ترااند من هیچ ندانم که تواز خلق کرایی
💡 گفتم که کرایی تو بدین زیبایی ای خالق ما که سرور و مولایی