لغت نامه دهخدا
کج خلق. [ ک َ خ ُ ] ( ص مرکب ) بدخو. بدسرشت. ( آنندراج ). بدخلق. زشتخوی. متغیر. ( ناظم الاطباء ). تند. ترشخو. تندخو. بداخلاق. ( یادداشت مؤلف ).
کج خلق. [ ک َ خ ُ ] ( ص مرکب ) بدخو. بدسرشت. ( آنندراج ). بدخلق. زشتخوی. متغیر. ( ناظم الاطباء ). تند. ترشخو. تندخو. بداخلاق. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. خُ )(ص مر. )بدخوی، بداخلاق.
بدخلق، بدخو.
( صفت ) بد خوی بد خلق بد اخق: [ آن یکی کج خلق ستیزه جو ایراد گیر و نچسب بوده است ]. ( شام )
{dysthymic} [روان شناسی] ویژگی فرد دچار اختلال کج خُلقی
💡 و معالجه این صفت ذمیمه نیز مانند سایر صفات آن است که مفاسد دنیویه و اخرویه آن را متذکر شود و ملاحظه کند که این صفت، خالق و خلایق را با او دشمن می کند، پس مهیای این گردد که این را از خود دفع نماید بعد از آن در وقت هر سخنی و حرکتی در فکر باشد که کج خلقی از او سر نزند و خود را محافظت کند و به حسن خلق بدارد تا حسن خلق ملکه او گردد و از برای او معتاد شود.
💡 و اسباب جسمانیه آن است که به سبب ناخوشی و مرض، در بدن صفات بد حاصل شده باشد، همچنان که مشاهده می شود که به سبب بعضی از امراض، آدمی را کج خلقی به هم می رسد، یا ضعف و «فتور در قوه شهویه پیدا می گردد.
💡 کج خلقتی است علت ضم ورنه از چه کرد ترک رضای من ز پی تاج دین حمید
💡 قصه کوته محتشم با چون تو کج خلق آدمی آن چنان طوبی قدی حورا لقائی حیف بود
💡 حسن که کج خلق بود نیک نیست حسن نکو، خلق نکو لیک نیست