کاسته

لغت نامه دهخدا

کاسته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) کم شده و کاهیده. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ):
ای جای جای کاسته بی خوبی
باز از تو جای جای فزایسته.دقیقی.یکی در فزونی دل آراسته
ز کمّی دل دیگری کاسته.فردوسی.ز لشکر فرستادن و خواسته
شود بیگمان کار ما کاسته.فردوسی.یکی پاسبان بد بدین خواسته
دل و جان از افزون شدن کاسته.فردوسی.- کاسته شدن. کم شدن و نقصان یافتن. || زیان یافتن و کاهیده شدن، کوتاه شدن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

کاهیده، کم شده.

فرهنگ فارسی

۱ - کم شده کاهیده تقلیل یافته نقصان پذیرفته مقابل افزوده فزایسته: [ ای جای جای کاسته بیخوبی باز از تو جای جای فزایسته ]. ( دقیقی ) ۲ - مفروق.

جمله سازی با کاسته

💡 به جان کاسته افسانه فراق بگو به شمع سوخته پروانه گداز رسان

💡 مرا چو گریان بیند بخندد از شادی مرا چو کاسته بیند کرشمه بفزاید

💡 چو پردخته شد خیمه از خواسته نشد هیچ از کینشان کاسته

💡 مشّاطه چو حسن دوست آراسته دید مه را ز خجالت رخش کاسته دید

💡 ای مه ناکاسته تا نور بفزایی همی ماه و مهر تو نگیرد در دل من‌ کاستی