کارنما

مترادف‌ها

با تجربه، کارآزموده، خبره

متضادها

بی‌تجربه، ناشی، تازه‌کار

فرهنگستان زبان و ادب

{catalogue} [عمومی] دفترچه ای که طرز کار دستگاهی را نشان دهد

ویکی واژه

دفترچه‏ای که طرز کار دستگاهی را نشان دهد.

جمله سازی با کارنما

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آوخ آوخ که دهر کارنما رخنه های عجب به کار گذاشت

💡 قتل فروغی خوش است زان که همه مهوشان در سر این ماجرا کارنمای همند

کلمات مرتبط