چدار. [ چ ِ ] ( اِ ) چیزی باشد که از پشم و ریسمان بافند و دست و پای اسب و استر بدفعل را بدان بندند. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). چیزی که از ریسمان و چرم سازند و دست و پای اسب و استر بدفعل بدان بندند. ( جهانگیری ) ( فرهنگ نظام ). طنابی که از ابریشم تابند و دست و پای اسب و استر شرور را بدان بندند. ( ناظم الاطباء ). بترکی کوستک. ( شعوری ). اشکیل نیز گویند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ). شکیل. شکال. پای بنداسب و استر و الاغ بدنعل و چموش. پابند:
جسمش سپهر و زین قمر و تنگ آفتاب
عزمش عنان و حزم لگام و قضا چدار.عنصری ( در صفت اسب ).درعها ذل مضیق و خودها رنج غلاف
تیغها حبس نیام و مرکبان بند چدار.مسعودسعد.تا گشته ای پیاده ز چشمم روان مژه
گلگون اشک را نتواند چدار شد.میریحیی ( از آنندراج )مرا ز کین خران باک نیست زانکه بود
سه گز فسار و دو چنبر چدار چاره ٔخر.قاآنی.رجوع به اشکیل و شکیل و شکال شود.
ریسمانی که با آن دست وپای چهارپایان را می بستند، پابند.
چیزی باشد که از پشم و ریسمان بافند و دست و پای اسب و استر بد فعل بدان بندند ٠ چیزی که از ریسمان و چرم سازند و دست و پای اسب و استر بد فعل بدان بندند.
از ایرانی میانه. شاید همریشه با لاتین catena.
از انگلیسی cheddar.
ریسمانی که با آن دستوپای چهارپایان را میبستند؛ پابند.
نوعی پنیر سفت، صاف و زرد یا نارنجی رنگ انگلیسی که از شیر گاو تهیه می شود؛ پنیر چدار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گر به بزم گه عیش طول شب خواهی فلک چدار کند دست و پای توسن خور
💡 پهلوی هم نهم دو سه لفظ سمج کزو معنی گریزد از کشیش در چدار پای
💡 سمند شوخ مزاج تو شعله پروازیست که جز نگاه ترا دست کم دهد به چدار
💡 چون در غلاف زنگ نگیرد ز ننگ تیغ؟! چون در چدار لنگ نگردد ز عار اسب
💡 زان رشته دو رنگ سپید و سیاه صبح جز اسب دولت تو نیابد همی چدار
💡 جسمش سپهر و زین قمر و تنگ آفتاب عزمش عنان و حزم لگام و قضا چدار