پی جو

لغت نامه دهخدا

پی جو. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) جوینده اثر پا. مجازاً، فاحص. کاونده. جستجوکننده.
- پی جوی کسی ( چیزی ) شدن؛ در جستجوی آن بودن.

فرهنگ عمید

جویندۀ رد و اثر چیزی.
* پی جوی کسی (چیزی ) شدن: در جستجوی کسی یا چیزی برآمدن.

فرهنگستان زبان و ادب

{pager} [عمومی] دستگاهی که به وسیلۀ آن، شخص برای تماس گرفتن با جایی فراخوانده شود

جمله سازی با پی جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از جان به تن نزدیک تر، هستی و مردم بی خبر پی جوی تو در بحر و بر، تا با تو آیند آشنا

💡 او پی جور و جفا، من بر سر مهر و وفا من به فکر مهر او، او در خیال کین من

💡 شیرپز امرد که آمد از دهانش بوی شیر عاشقان را شد ز سودایش رگ و پی جوی شیر

💡 پی جواب جوان عرب جناب بتول به گفت نیست در این حال وقت اذن دخول

💡 گردونه‌ای آمد دوان بر چار گامیش جوان وز پی جوانی پهلوان‌، زیبا رخ و دیبا سلب

ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز