پوست تخت.[ ت َ ] ( اِ مرکب ) پوست آش کرده که پشم آن نسترده باشند و درویشان آن را گاه نشستن و خفتن چون گستردنی وبساطی گسترند و گاه رفتن بر دوش افکنند و آن از پوست گوسفند و گاهی شیر و ببر و پلنگ باشد:
اگر از فقر هوای تو بفرمان باشد
پوست تخت تو کم از تخت سلیمانی نیست.تأثیر. || مجازاً، مقام درویش. || مسند.
- پوست تخت ارشاد؛ مسند ارشاد.
(تَ ) (اِمر. ) پوست خشک شدة حیوانات به ویژه گوسفند که برای نشستن از آن استفاده می کنند.
پوست خشک شدۀ حیوانات به خصوص پوست گوسفند که مانند فرش زیر پا می اندازند.
( اسم ) ۱- پوست آش کرده که پشم آنرا نسترده باشند و آنرا بهنگام نشستن و خفتن مانند فرش و بساط در زیر خود گستردن و بهنگام رفتن بر دوش افکنند و آن از پوست گوسفند و گاهی شیر و ببر و پلنگ باشد ( مخصوصا درویشان آنرا بکار برند ). ۲ - مقام دوریش. ۳- مسند پوست تخت ارشاد ( مسند ارشاد ).
پوست خشک شدة حیوانات به ویژه گوسفند که برای نشستن از آن استفاده میکنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کله کی و سریر جم اگر وفا ندارد چه غم ار ز پوست تخت وز نمد کلاه دارم
💡 پادشاه وقت خود باشد به روی پوست تخت در جهان درویش یعنی خسرو بی افسری
💡 خدیو کشور آگاهیم به کسوت فقر کلاه کهکهی ام تاج و پوست تخت سریر
💡 پوست تختی و سبویی و کتابی، شمعی پر کند چالهٔ درویشی و دارایی را
💡 گوهر چکد ز شبنم گلزار فقر اسیر ابر بهار چون نشود پوست تخت ما
💡 بر فرق، کلاهِ خاک راهی داریم در کشور پوست تخت شاهی داریم