پنک

لغت نامه دهخدا

پنک. [ پ َ ن ِ ] ( هزوارش، اِ ) به زبان زند و پازند آلوچه را گویند و آن میوه ای است معروف. ( برهان قاطع ). صاحب برهان گوید: بمعنی آلوچه است و چنان نیست و آن منک است بنون بمعنی آلوی کوهی. ( آنندراج ). و گفته آنندراج نیز غلط است و کلمه نلک است.
پنک. [ پ َ ن َ ] ( اِ ) وجب باشد که به عربی شبر خوانند. ( برهان قاطع ). وژه. ( آنندراج ).
پنک. [ پ ِ ] ( اِ ) گرفتن اعضای آدمی باشد با دو سر انگشت یا ناخن چنانکه به درد آید. ( برهان قاطع ). گرفتن عضوی از اعضای آدمی باشد به دو انگشت یا پنجه چنانکه به درد آید، و آن را پنج و پنجال نیز گویند و تبدیل جیم با کاف شده. ( آنندراج ). نشگون. و لله باشی معنی دریچه خانه و وقت بامداد یعنی صبح را نیز بدان افزود، و احتمال میدهد که بمعنی آلو مصحف نلک باشد.

فرهنگ معین

(پَ نَ ) (اِ. ) وجب، وژه، شبر.
(پِ ) (اِ. ) گرفتن و فشار دادن گوشت یا پوست بدن با دو سر انگشت چنان که به درد آید، نشگون.

فرهنگ عمید

= وجب

فرهنگ فارسی

( اسم ) گرفتن اعضای آدمی بدوسر انگشت چنانکه بدرد آید پنج پنجال نشگون.
گرفتن اعضای آدمی باشد با دو سر انگشت یا ناخن چنانکه بدرد آید

ویکی واژه

از ایرانی باستان p/finakā* (کف دست).
گرفتن و فشار دادن گوشت یا پوست بدن با دو سر انگشت چنان که به درد آید، نشگون.
وجب، وژه، شبر.

جمله سازی با پنک

💡 کوه ابدال که از سبزهٔ پژمرده و برف پوستین می‌کشد آن روز به زیر کپنک

💡 «نیمول » عبوس و «نیوتور» آمد کبر طیس است تپنک و فهم باشد «بیوند»

💡 بلبل از بال و پر خود چو قبا در پوشید کرد از اطلس گل غنچه خندان کپنک

💡 یافتم در کپنک آنچه طلب می‌کردم تو چه دانی که چه‌ها یافته‌ام در کپنک

💡 پوست پوشیده به نظاره لیلی مجنون کردم از موی سر خود من عریان کپنک