لغت نامه دهخدا
پرمدعا. [ پ ُ م ُدْ دَ ] ( ص مرکب ) که سخن دراز کشد. که دعویهای باطل بسیار در محاجه آرد. که بسیار کاوَد در سخن چنانکه مخاطب را مانده کند.
پرمدعا. [ پ ُ م ُدْ دَ ] ( ص مرکب ) که سخن دراز کشد. که دعویهای باطل بسیار در محاجه آرد. که بسیار کاوَد در سخن چنانکه مخاطب را مانده کند.
۱. پرادعا، آن که دعوی بسیار دارد.
۲. پرنخوت.
( صفت ) پر ادعا.
💡 شادی زندگی آنها با یک تماس تلفنی از هری که خبر آمدنش را به آنها می دهد، بر هم می خورد. هری یک مرد زن باز پیر، بهترین دوست ژان پل، و عاشق سابق ماریان است که در یک شرکت ضبط دیسک کار می کند. او آدم پرمدعاست که سوار یک ماشین اسپورت خیلی لوکس - مازراتی گیبلی –آمده که دو روز پیش مسیر «پاریس - سن-تروپه» را در ۷ ساعت ۱۵ دقیقه پیموده است. هری با دختر ۱۸ ساله اش پنه لوپ آمده که یک زن کودک احوال مزاحم است.