وسیط.[ وَ ] ( ع ص، اِ ) آنکه در نسب میانه و در قدر و منزلت بلندتر باشد. گویند: فلان وسیطهم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). آنکه در نسبت میانه و در محل رفیع باشد. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || میانجی میان دو خصم. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). وسیط یا متوسط، شخصی را گویند که مابین دو خصم ازبرای اصلاح ذات البین توسط نماید. ( از قاموس کتاب مقدس ). میانجی دو دشمن. ( فرهنگ فارسی معین ):... و میان من و ملک وسیطی عدل و شفیقی مشفق باشی. ( ترجمه تاریخ یمینی ). || واسطه. ( فرهنگ فارسی معین ).
وسیط. [ وَ ] ( اِخ ) کتابی است در فقه. ( غیاث اللغات از لطائف و منتخب و صراح ) ( آنندراج ):
این چنین رخصت بخواندی در وسیط
یا بده ست این مسئله اندر محیط.مولوی.
وسیط. [ وَ ] ( اِخ ) شهر واسط که مابین کوفه و بصره واقع شده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به واسط ( اِخ ) شود.
(وَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - میانجی دو دشمن. ۲ - آن که از لحاظ نسب خانوادگی میانه ولی از لحاظ قدر و منزلت بلندتر باشد.
۱. کسی که میان دو نفر میانجیگری می کند، میانجی.
۲. کسی که بین دیگران مقامش بالاتر است.
۳. وسطی، میانی.
میانجی، کسی که میان دونفرمقامش بالاتراست
(اسم ) ۱- میانجی دودشمن. ۲- واسطه. ۳ - آنکه در نسب میانه و در قدر و منزلت بلندتر باشد.
شهر واسط که ما بین کوفه و بصره واقع شده
میانجی دو دشمن.
آن که از لحاظ نسب خانوادگی میانه ولی از لحاظ قدر و منزلت بلندتر باشد.
💡 این چنین رخصت بخواندی در وسیط یا بدست این مساله اندر محیط
💡 چون از دایره بسیط بنقطه وسیط و از کرانه بمیانه آمدم، در مقصوره معموره زحمتی دیدم پرسیدم که: این اجتماع از بهر چیست و این استماع بسخن کیست؟
💡 ای دل ز چه از علم وسیطی نکنی روی دل نفس در بسیطی نکنی
💡 چه نقطۀ وجود او مدار شد محیط را نمود یک نمود او که ومه و وسیط را
💡 گویند در جزایر بحر وسیط بود پیری خطیب بود چون گل سوری به باغ و گشت