ورسی

لغت نامه دهخدا

ورسی. [ وَ سی ی ] ( ع ص، اِ ) نوعی از کبوتر که رنگش مایل به سرخی و زردی باشد. ( منتهی الارب ). نوعی از کبوتر زرد مایل به سرخی. || قسمی از چوب که از آن تیر میسازند. ( ناظم الاطباء ). || بهترین کاسه زرین. ( منتهی الارب ). نیکوترین قدحهای طلا. و در حدیث است: اخرج الیه قدح ورسی مفضض. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(وَ ) ( ~. ) (ص نسب. ) ۱ - نوعی از کبوتر که رنگش مایل به سرخی و زردی است. ۲ - کاسة زرین نیکو.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - نوعی ازکبوتر که رنگش مایل بسرخی و زردی است. ۲ - کاس. زرین نیکو.

جمله سازی با ورسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به حرف میوه فریبم مده که نیست مرا امید سایه هم از نخل نورسیده او

💡 از باشگاه‌هایی که در آن بازی کرده‌است می‌توان به باشگاه فوتبال رئال مورسیا اشاره کرد.

💡 به هوای روز اضحی به منای نورسیده من و گوسفند قربان تو سر کدام داری

💡 فوج ها بر خون طفلی متفق آنگه چه طفل مهدباره شیرخواره نورسیده نا رسید

💡 هر نورسی به گریه که با حلق تشنه، شمر اینجا جدا سر پدرم از قفا نمود